You are currently browsing the category archive for the ‘مینیمال روزانه’ category.

دیگه داشت پیر میشد، انقدر به تنهایی فکر میکرد و غصه میخورد  که حتی صدای کسانی رو که می خواستند با او دوست بشوند رو هم نشنید

گاهی اونقدر دیر میشود که تجربه ها هم فایده ندارند

و جز افسوی چیزی باقی نمیماند .

پ.ن   شروعی دوباره